رادين رادين ، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

نی نی آزی و بابا منصور

روشهای ساده برای حرف زدن با نوزادان

نوزادان از بدو تولد و اولین ساعت های حیات در حال یادگرفتن زبان هستند؛ بسیار قبل از اینکه کودک شروع به حرف زدن کند، ارتباط برقرار می کند. هرچقدر بیشتر به او گوش کنید و با او حرف بزنید، او بیشتر با شما ارتباط برقرار می کند. نوزادان از بدو تولد و اولین ساعت های حیات در حال یادگرفتن زبان هستند؛ بسیار قبل از اینکه کودک شروع به حرف زدن کند، ارتباط برقرار می کند.   هرچقدر بیشتر به او گوش کنید و با او حرف بزنید، او بیشتر با شما ارتباط برقرار می کند. شما خودتان هم یاد می گیرید که چگونه صداهایی را که او از روی لذت یا نیاز از خودش درمی آورد، تفسیر کنید. حتی ممکن است بتوانید انواع گریه های او را ترجمه کنید. همین طور که به او...
5 دی 1390

چه مواردی در اشتها و رشدکودکان تاثیرات منفی دارند؟

مطالعات انجام شده تبلیغ مواد غذایی، تنقلات و فست فودها تاثیر منفی بر رشد و اشتهای کودکان دارد. به گزارش سرویس اجتماعی برنا، بر اساس مطالعات انجام شده، مشاهده تبلیغات تلویزیونی مرتبط با مواد غذایی، علاوه بر این‌که بر باورهای کودکان در مورد تغذیه و انتخاب آن‌ها از مواد غذایی تاثیر می‌گذارد، باعث افزایش اشتها و تمایل آن‌ها به مصرف میان وعده های غیر مفید می‌شود. بر اساس این مطالعه مشخص شد، تماشای تبلیغات تلویزیونی خوراکی‌های صنعتی و تنقلات واقعا در افزایش احساس گرسنگی در کودکان تاثیر گذار است   به ویژه اگر کودکان زمان زیادی را به تماشای تلویزیون اختصاص دهند، این احساس در آن‌ها تشدید می ...
5 دی 1390

قصه ی پیشولی و میولا

به نام خدا قصه ی پیشولی و میولا پیشولی گربه ی تنهایی بود و هیچ دوستی نداشت. آخه اون خیلی تنبل بود و همین که غذا می خورد و سیر می شد، می رفت یه گوشه روی پشت بام یا توی حیاط یک  خانه ی خلوت دراز می کشید و چرت می زد. یک روز وقتی ناهارش را خورد، راه افتاد و رفت تا به خانه ای رسید که صاحبش به مسافرت رفته بود. خانه خیلی ساکت و بی سرو صدا بود. پیشولی کنار باغچه توی آفتاب دراز کشید و کم کم خوابش برد. اما صدایی او را از خواب پراند: میومیو، من اینجام کمکم کنید. پیشولی سرش را بلند کرد، به دور و برش نگاه کرد، اما کسی را ندید. خواست دوباره بخوابد، اما صدا باز هم بلند شد: میومیو کمک کنید، میو میو من گیر افتادم میو میو.   پیشول...
5 دی 1390

داستان برای تو عزیزم

 نام خدا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود   در روستای آباد و خوش آب و هوایی،مرد جوانی زندگی می کرد که کارش چوپانی بود. او هر روز صبح زود گوسفندان ِ مردم ده را جمع می کرد و برای چرا به دشت و صحرامی برد. هرجا که علفزاری پر از سبزه های تازه و چشمه ی آبی  پیدا می کرد ، گله رامی چراند. او یک سگ زرنگ و باهوش داشت که همراه گله راه می رفت و مواظب گوسفندها بود. در یک روز بهاری چوپان و سگ و گله اش به  چشمه ی آب زلالی رسیدند. گوسفندها آب خوردند و چوپان همانجا زیر درختی نشست و کوله پشتی اش را به درخت آویزان کرد، چوبدستیش را روی زمین گذاشت وشروع کرد به نی زدن برای گوسفندان. سگ هم نزدیک گله دراز کشید ...
5 دی 1390

عزیزم این ماه هم نیومدی

عزیز دلم نفسم نمی دونی چقدر دوستت دارم مامان            دلم برات تنگ شده روزهام داره می گذره ولی تو باز نیومدی جون دلم خیلی دوستت دارم و دلتنگتم نفسام بیا مامانی رو اینقدر اذیت نکن هفته ی دیگه می خواییم با بابایی بریم قشم برات بقیه ی سیسمونی رو بگیرم. که به امید خدا وقتی شما تشریف اووردی تو دلم دیگه از جام تکون نخورم.     تازه عزیزم برای جشن سیسمونیتم همه چیتو آماده کردم از گیفت گرفته تا کارت دعوت، کارت خوشامدگویی، کیک جشن سيسمونيت (البته طرح مورد نظر)، کیک پوشکی و ... همه رو از ذوقم از الان برات آماده کردم، می بینی چقدر برای ا...
29 آذر 1390

خود کرده را تدبر نیست

خود کرده را تدبر نیست   يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکي نبود. يک روستايي يک خر و يک گاو داشت که آنها را با هم در طويله مي بست خر را براي  سواري نگاه مي داشت اما گاو را به صحرا مي برد و به خيش مي بست و زمين شخم مي زد و در وقت خرمن کوبي هم گاو را به چرخ خرمن کوبي مي بست و به کار وا مي داشت.يک روز که گاو خيلي خسته بود وقتي به خانه آمد هي با خود حرف غرولند مي کرد. خر پرسيد: « چرا ناراحتي و با خود حرف مي زني؟» گاو گفت: « هيچي، شما خرها به درد دل ماها نمي رسيد، ما خيلي بدبخت تريم.» خر گفت: « اين حرفها کدام است. تو بار مي بري ما هم بار مي بريم بهتر و بدتر ندارد &nbs...
28 آذر 1390

شير و آدميزاد

شير و آدميزاد   يکی بود يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود. يک روز شير در ميدان جنگل نشسته بود و بازي کردن بچه هايش را تماشا مي کرد که ناگهان جمعي از ميمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسيدند. شير پرسيد: « چه خبر است؟» گفتند: « هيچي، يک آدميزاد به طرف جنگل مي آمد و ما ترسيديم.» شير با خود فکر کرد که لابد آدميزاد يک حيوان خيلي بزرگ است و مي دانست که خودش زورش به هر کسي مي رسد. براي دلداري دادن به حيوانات جواب داد: « آدميزاد که ترس ندارد.» گفتند: « بله، درست است، ترس ندارد، يعني ترس چيز بدي است، ولي آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده ايد، آدميزاد خيلي وحشتناک...
27 آذر 1390